باز هم نبض خیابان همه جا
چشم در راه دل یاران شد
باز هم بغض خداوند شکست
اشک او زمزمه ی آمدن باران شد
لحظه ای باز به فتوای دلت گوش بکن
که پر از واژه ی زیبای رهایی شده است
نازنین هم نفسم باش
بیا با گل و مهتاب ،به همخوانی من
که در این شهر غریب
من شدم راوی سرسبزترین قصه ی تو
تو شدی یار دبستانی من
به دل عاشق سهراب قسم
و به چشمان ندا
که در این قحطی با هم بودن
باز هم ما همه با هم هستیم
و به آواز شقایق سر گلدسته ی آزاد شدن دل بستیم
سوگواران همه اینبار غزلخوان شده اند
همصدا با دل یاران شده اند
کوله ات را پر از ایثار بکن ،چند شبی
در دل گرم خیابان،همه مهمان شده اند
ساعت ۱۰ صبح
".... به استناد مواد پانصدو...، پانصدو...، و ...و...و...و... قانون مجازات اسلامي شما مجرم شناخته شده و با شما برخورد قانوني خواهد شد."
------------------------------------------------------------
مطلب بالا متن ناقص يك پيام صوتي تلفني بود كه روز شنبه ۱۶ آبان يعني دو روز پس از ۱۳ آبان، به خونه ما زنگ زده شده و پخش شد. شماره اي كه روي تلفن افتاده بود نامفهوم (هفت هشت ده تا صفر بود) و ابتداي پيام را متوجه نشديم. وقتي اسم قانون مجازات اسلامي را شنيديم تازه دوهزاري افتاد كه موضوع جدي است. متاسفانه موادي هم كه به بهشون اشاره شد درست و حسابي دو ذهنم نبود فقط يادم هست كه اول همشون پانصد بود.
بايد برم قانون مجازات اسلامي را ببينم از ۵۰۱ تا ۵۹۹ را بخونم ببينم كدوم يك از اين مواد با جرمي كه نمي دونم چيه مي خونه.
نكته جالب اين بود كه با اينكه تلفن روي پيام گير بوده ولي اين پيام ثبت نشده!
جل الخالق...
قدرت خدا...
مي بينيد تكنولوژي يا همون فن آوري چقدر پيشرفت داشته است.
چند روزي از اتفاقات ۱۳ آبان گذشته و از اين پس شايد بهتر بتوان به تجزيه و تحليل حوادث اين روز پرداخت.
از تمام اتفاقات و زواياي پيدا و پنهان روز ۱۳ آبان ۸۸ كه بگذريم يك نكته خيلي جالب در اين روز وجود داشت كه بايد اعتراف كرد يك موفقيتي بود براي مخالفان معترضين سبز.
به اعتقاد من موضوع ممانعت از برگزاري اجتماعات اعتراضي از سوي طرفداران جنبش سبز در روز ۱۳ آبان از نظر كساني كه قرار بود مديريت نظامي و امنيتي اين روز را برعهده بگيرند منتفي بوده است. در واقع هيچ چيز نمي توانست مانع برگزاري اين اجتماعات در موعد مقرر شود. در اين شرايط تدبيري تازه اي اعمال شد :
"مصون ماندن محل اصلي برگزاري مراسم دولتي روز ۱۳ آبان يعني روبروي سفارت سابق آمريكا در خيابان طالقاني از حضور معترضين و تحت شعاع قرار دادن اين مراسم توسط آنها. مهمترين موضوع در اين روز، فراهم نمودن زمينه اي بوده تا برنامه سخنراني و پخش زنده آن بدون مشكل و بدون حضور طرفداران سبز برگزار گردد."
بدين معني كه براساس اعلام هاي قبلي قرار بود طرفداران جنبش سبز در برخي ميادين مهم تهران مانند ميدان هفت تير تجمع كنند و از آنجا تظاهرات خود به سمت سفارت سابق آمريكا را شروع كنند. اما با استقرار گسترده نيروها و گارد ضدشورش در اين نقطه و ساير نقاطي كه احتمال مي رفت اجتماعات اعتراضي شكل بگيرد، از همان ابتداي شكل گيري اين اجتماعات برخورد با آنها شروع شد تا اين معترضين امكان تشكيل اجتماع گسترده و حركت به سمت خيابان طالقاني و محل برگزاري مراسم اصلي را پيدا كنند.
اين برخوردها، معترضين را در همان جاهاي اوليه زمين گير كرد و با طولاني شدن و تاخير انداختن در شكلگيري اجتماع اصلي و برخوردهايي كه با معترضين صورت گرفت، اجتماع كنندگان مشغول جنگ و گريز در همان محدوده اين مناطق شدند و عملاً امكان حركت به سمت خيابان طالقاني را پيدا نكردند و در حالي كه درگيري ها در چند كيلومتري هسته اصلي مراسم وجود داشت، مراسم اصلي اين روز در مقابل سفارت سابق آمريكا برگزار و حدادعادل هم سخنراني خود را ايراد و از صدا و سيما هم پخش مستقيم شد.
به نظر مي رسد در كنار برخوردهاي سيستماتيكي كه در اجتماعات ۱۳ آبان با زنان و دختران شد، اين راهبرد هم در دستور كار مديريت كنندگان اين روز قرار داشته است.
باز در خيابانهاي تهران اين باتوم و گاز اشك آور بود كه بر سر و روي مردم شهيد پرور و هميشه در صحنه فرود آمد.
باز هم گريز و تعقيب در خيابانهاي تهران....
شعارهاي عجيب و غريب و اين بار باز صحنه اي كه به تيتر اول تمام خبرگزاري ها و رسانه هاي دنيا تبديل شد.
اين بار هم نقش اول اين صحنه دلخراش را دختري جوان بازي مي كرد.
نامش را هنوز كسي نميداند. دختر قبلي كه خيره و بهت زده به جهان چشم از اين جهان فروبست نامش ندا بود و دختر ايراني ۱۳ آبان را هنوز كسي نمي شناسد. هر چند نامش مهم نيست.
مهم اين است كه جهان ديد چگونه يك نيروي گار ضد شورش دختر جواني را در گوشه اي تنها و بي دفاع مورد ضرب و شتم قرار مي دهد و ديد كه چگونه پسر جواني كه به يكباره براي دفاع از اين دختر وارد كادر دوربين شد با مهرورزي نيروي ديگري روبرو شد و مردي با كت و شلوار و متشخص و با آرامش كامل دوربين بزرگ هندي كمي را در دست داشت كه در بين اين دو نيروي گارد ضد شورش از صورت اين دختر و پسر جوان فيلمبرداري مي كرد تا شايد فرداي ۱۳ آبان به سراغشان بروند و از دلشان درآورند و براي معذرت خواهي از اين برخوردهاي انساني ديداري تازه كنند البته اينبار نه در خيابان بلكه شايد در ناكجاآباد.
۱۳ آبان ۸۸ در حافظه تاريخي اين ملت باقي خواهد ماند. حوادث شگفت انگيز تاريخي در آن رخ داد. دنيا اين صحنه ها را ثبت و به تماشايش نشست. صحنه هايي كه يكي پس از ديگري سمبل جنبش هاي آزادخواهانه مي شود. تصوير اين دختر را كه ديدم همان لحظه چهره كودك ۸ ساله فلسطيني كه حدود ۱۰ سال پيش در آغوش پدرش در سرزمين هاي اشغالي به ضرب گلوله يك اسرائيلي كشته شد، برايم تداعي شد. اين كودك فلسطيني در آغوش پدرش و در پشت ديواري پناه گرفته بود ولي مورد اصابت مستقيم تير يك اسرائيلي قرار گرفته و كشته شد. فكر مي كنم نامش محمد الدوره بود. صدا و سيماي ما اين تصوير را بسيار نشان مي دهد.
۱۳ آبان امسال شاهد صحنه هايي بود كه پيش از اين در كشورهاي زيادي ديده بوديم كه مردم چگونه بعد از رهايي از نظام سياسي كه باب ميلشان نيست شادي مي كنند و دست به رفتارهايي مي زنند كه پيش از آن جرات و شجاعت دست زدن به آن را نداشتند.
اما در ۱۳ آبان برخي از اين حوادث پيش از موعد بود. خيلي زود....
رفتارهاي سازمان يافته و از پيش برنامه ريزي شده با زنان و دختران از شاخصه هاي بارز اجتماعات اعتراضي ۱۳ آبان امسال بود. شايد بترسند و ديگر هوس آمدن به خيابان نكنند.
اما محمود دولت آبادي توي همين هفته در آلمان گفت : جواناني كه در خيابانهاي تهران اعتراض مي كنند فرزندان همان نسلي اند كه كه پدرانشان، برادرانشان و بستگان نزديكشان در جنگ هشت ساله ايران و عراق يا در جبهه ها بودند و يا در شهرها و روستاها هر لحظه شاهد ترس و وحشت عصر جنگ بودند. براي آنها ترس بي معني است.
اتفاقاتي كه در تهران در اين روزها و به هر مناسبتي رخ مي دهد صحنه هاي زشت و زننده اي را براي جهانيان مي سازد.
مي توانست اينگونه نباشد.
خيلي ساده....
بعد از مدتها دوباره تهران امروز حال و هوايي متفاوت داشت.
از اول صبح هر جا كه رد مي شدي داشتند مسير را مي بستند كه كاروان موتورسوارهاي دوتركه كه لباس هاي مخصوصي را پوشيده و نفر پشت سري باتوم دست داشت، رد بشوند و به مسيرهاي راهپيمايي ۱۳ آبان بروند و مستقر بشند.
اتوبوس هاي خيلي كهنه و قديمي سپاه را هم مي شد ديد كه پر از دانش آموز بود كه توي شهر در حال تردد بودند و معلوم بود كه دارند مي روند راهپيمايي عليه استكبار جهاني.
اين دوستان موتورسوار انگار نمي تونند بدون داد و فرياد و ايجاد رعب و وحشت موتورسواري كنند. همينطور كه با سرعت و سر و صداي زيادي حركت مي كردند فريادهاي بلند و شلوغ كردن هاي الكي را هم چاشني مانور خودشون مي كردند تا اول صبحي، حساب كار دست غيرخودي ها بياد.
خدا امروز را به خير كند...
به نظر مي رسد اتفاقات خاصي در پيش است....
بايد صبر كرد.
پسرك لوس و ننر ،۲۰ سال بود توي باغ پدريش بود.
توي اين ۲۰ سال تمام اهالي محله ي نزديك باغ هر روز بعد از ظهر دم غروب بايست مي اومدند و به پسرك شآباش مي دادند.
موضوع از اين قرار بود كه پسرك باغش را كرده بود پاتوق يك عده از سبيل كلفتا و عربده كشاي محله كه شبها دور هم جمع مي شدند و تا صبح هر كار كه مي خواستند مي كردند.
براي محله تصميم ميگرفت، آدم مي فرستاد تو كوچه راه را ببندند و هر كس را كه بخواهند راه بدهند به محله و از هر كس هم كه خوششون نمي اومد، با پسه گردني و تيپا بيرون مي كردند.
تو محله كوچك پسرك، نوچه ها شايعه كردند بودند كه پسرك نازك نارنجي محله اگه بخواد مي تونه باغ پدريشو بكوبه و بكونه يك برج!! كاري كنه كه ديگه اثري از باغ پدري نباشه! چوو انداخته بودند كه پسر شاخ و شمشاد محله اس كه باغو نگه داشته وگرنه اگه اراده كنه سه سووت مي تونه كاري كنه كارستون!
آخه همين محله بود و باغش! همه، محله را به اين باغ قديمي مي شناختند، توش قناتي بود، درختايي بود كه ميوه اي مي دادند و ميوه را هم پسرك به ميل و اراده خودش بين اونايي كه صبح تا شب شده بودند مجيز گو و مثله پشه دور و برش مي چرخيدند تا روي ته مونده هاي پسرك بشينن و امروزشون بشه فردا! تقسيم مي كرد! به عدالت!
بيرون باغ همه فقط پسرك لووس و نونر و نازك نارنجي بابايي را مي شناختند كه هر كس از گل نازك تر بهش مي گفت يا بايد از محله بيرونش مي كردند و براي هميشه اثاث كشي مي كرد و مي رفت تو يك محله ديگه، يا اينكه جريمش اين بود كه تو دستشويي ها كه توي ته باغ، توي يك گوشه اي سوت و كور ساخته شده بود زندانيش مي كردند تا از اين كارش پشيمون بشه. اينقدر توي اين دستشويي ها مي موند و كسي سراغشون نمي رفت تا يا تبديل بشن به نوچه پسرك يا اينكه براي هميشه اونجا مي موند، ديگه حتي حق نداشت بياد بيرون و از محله اثاث كشي كنه!! راه سومي وجود نداشت.
توي اين ۲۰ سال تمام محله شده بود ارث پدري پسرك، تو بيست سالگي پسرك همون روزايي كه داشتند توي باغ محله جشن بيست سالگيش را مي گرفتند از پشت ديواراي محله سر و صداي زيادي بلند شده بود! پسرك كه بيست سال بود چيزي جزء تعريف و تمجيد نشنيده بود به نوچه هاش گوشه چشمي نشون داد! ته ليوان آب... موندش را سركشيد، پوتكي به لوله دراز قليونش كه بوي تنباكوش با بقيه تنباكوهايي كه توي محله استفاده مي شد فرق داشت، زد و با فيس افتاده دخترونه اي كه نشون مي داد از صدتا دختر ناز و عشوه ش بيشتره! رو به دور و برياش كرد گفت :
"مي بينيد! مردم چه جوري بعد از ۲۰ سال دوستم دارند و اومدند بيست سالگيم را تبريك بگن"
يكي از ميوون جمع، تو همون حالتي كه داشت تكه بزرگ رون گوسفند كباب شده اي را گاز مي زد رو به پسرك كرد گفت :
"پسر نازگل بابا! مي خواييد بگم درو باز كنن همه بياين يه امشبو با هم خوش باشيم"
اخم پسرك با حرفه اين نمك به حروم همه را ميخكوب كرد، ديگه هيچكس جيكش در نيومد.
همه كه همه چيزو خوردند و سر و صداهاي داخل باغ كه خوابيد كم كمك همه لم دادند تا بخوابند، سكوت كه توي فضاي باغ حاكم شد، صداهاي بيرون باغ واضح تر به گوش مي رسيد!
همه چيزايي مي شنيدند كه جرات نداشتند به پسرك بگن چي مي شنوند. مي شنيدند ولي خودشونو زدند به خواب!
ولي پسرك چشماشو بست و به سر و صداهاي بيرون باغ گوش كرد! تا صبح خوابش نبرد!
اشتباه كرده بود، اونايي كه بيرون باغ تا صبح داد و بيدا مي كردند برا تبريك ۲۰ سالگي پسرك جمع نشوده بودند!
پسرك باغ پدري محله ما به شنيدن اين حرفا عادت نداشت! خيلي براش عجيب بود! ولي توي حالتي كه همه نوچه هاش خودشونو زده بودند به خواب، اون داشت چيزايي مي شنيد كه تا حالا نشنيده بود!
ولي دستشويي هاي باغ اينقدر جا نداشتند كه همه را بكنند اون تو!
اگه مي خواست همه را هم اخراج كنه و مجبور كنه اثاث كشي كنند، نمي شد! آخه ديگه اگر اهل محل نبودند كه هر روز بعد از ظهر غروب بيان و شاباش بدند، اين باغ هم ديگه لطف و صفا نداشت!
به يك هفته نميكشيد كه درختاي باغ بي ثمر مي شدند و نوچه ها هم مي رفتند سراغه يك باغ ديگه و يك پسرك لوس و ننر ديگه!
اونايي كه تو باغ بودند خودشونو تا صبح زدند به خواب و اونايي كه بيرون بودند تا صبح نخوابيدند!
بيست سال بود خوابيده بودند يه امشب را نيت كرده بودند بيدار باشند!
تا صبح...!
شعر سبزی برای آنها که دعای کمیل بر لب، راهی زندان شدند :
در کمیل و یا علی فانی شدیم
یا علی گفتیم و زندانی شدیم
حج ما دلهای سبز خویش بود
بی صفا و مروه قربانی شدیم
در دعامان رسم و آیین سبز شد
یا غیاث المستغیثین سبز شد
تا که ارحم ضعف گفتیم آمدند
بر بدن ها رافت دین سبز شد
یا من اسمه الدوا شد جرم ما
یا من اسمه الشفا ، تنزل البلا
از علی ترسیده اند اوباش ها
آفتاب است و شب خفاش ها
یا علی ! بهر تو زندانی خوش است
با کمیل تو غزلخوانی خوش است
یا حبیب الصادقین ما بی دلیم
بی دلان را مرگ روحانی خوش است
کشته هامان از ستاره بیشتر
در شب ظلمت چراغانی خوش است
آبروی شیعیان را برده اند
ای مسلمانان مسلمانی خوش است
یا علی لبهای مارا دوختند
خانه و کاشانه مان را سوختند
یا علی این کوفیان نوظهور
رسم و آیین از یزید آموختند
یا علی ما اهل کوفه نیستیم
یا علی عمری به عشقت زیستیم
یا علی در حق ما تقصیر شد
شیعه تو باز هم تکفیر شد
عاشقانت را به مسلخ برده اند
شیعیانت باز تنها مانده اند
پرده پوشی تا به کی باید نمود
کی دگر این بغض را باید گشود
کار ما از حرف ها بگذشته است
دستشان در خون ما آغشته است
با تقلب حق مارا خورده اند
شیعیانت را به مسلخ برده اند
در حریم حق تمارض کرده اند
بر صنوبر ها تجاوز کرده اند
دست در گیسوی گل ها برده باد
هر که این ماتم ندارد مرده باد
پای گل خون قناری ریختند
اشک را با خون دل آمیختند
پیش چشم مادران داغدار
نوجوانان را به دار آویختند
در گلوهامان صدا را کشته اند
یا علی اینها " ندا " را کشته اند
او جوان و سبز و پر اعجاز بود
یک ندا اما هزار آواز بود
تا خدارا عاشقانه بنگرد
چشم هایش وقت مردن باز بود
بی تو مولا بی بهانه مانده ایم
در غم مرگ " ترانه " مانده ایم
اینک ای آقا به محراب آمدیم
در مسیر خون" سهراب" آمدیم
کشته هامان از ستاره بیشتر
زخم هامان از شماره بیشتر
لب پر از ذکر دعا و دل به خون
دست هارا شسته در بحر جنون
یا غیاث المستغیثین چاره ای
ای سپهدار صف دین چاره ای
غیر نام تو به لبهامان نبود
ذکرمان جز نام مولامان نبود
آمدند و ذاکرانت را زدند
یا علی جان، شیعیانت را زدند
حرمت ذکر و دعا را برده اند
آبروی اولیا را برده اند
باز اما چشم ما سوی بقیع
باز هم این خلق خلقی متقی
تا که جان هامان به نامت منجلی
ذکر سبز شیعیانت " یا علی "
شعر از : مهيار
---------------------------------------
------------------------------------------------
منبع هر دو شعر : سايت اينترنتي موج سبز آزادي
جمهوري اسلامي بر پايه راي و خواست مردم شكل گرفت و قرار شد نظامي مبتني بر اصول اسلامي و مكتب تشيع در ايران شكل بگيرد و اداره امور مردم را در ابعاد دنيوي و آخروي سامان دهد،
قرار نبود بعــد از سي سال اگـــر يك دانشجو در مقابـــل
عالي ترين حاكم اسلامي زبان به انتقاد گشود تبديل به
يك قهرمان ملي شود.
جمهوري اسلامي قرار بود بر پايه مكتبي بنا نهاده شود كه در آن "علي"، رئيس اين مكتب و حاكم نظام اسلامي، در دادگاهي در كنار يك فرد عادي مي نشيند و از قاضي مي خواهد بين آنها به عدل و بي هيچ نظرداشتي به موقعيت دنيوي و آخروي علي قضاوت كند!
نه!! قراره انقلابيون سال ۵۷ اين نبود!!
نه!
اين دانشجوي شريف دانشگاه شريف با سخنان خود فصل تازه اي در حيات جمهوري اسلامي ايران آغاز كرده است. فصلي كه مي تواند خون تازه اي به رگ هاي نظام وارد كند و بي ترديد به مصلحت آن است. هرچند شايد برخي را در اين روزها خوش نيايد.
قطعاً نام اين دانشجو در دفتر خاطرات جنبش سبز ماندگار خواهد شد، در كنار خيلي نام هاي جاودانه ديگر.
چوونتاش نام گورستانی است که نویسندگان و فعالان سیاسی زیادی از دوره شوروی در آن آرمیده اند، مکانی پای کوهی بلند و در راه عبور کوهنوردانی که برای کوهپیمایی به ارتفاعات اطراف این گورستان قدم می گذارند.
محلی سرد و سوزناک در زمستان همچون شب های زمستان سرد سال ۱۹۳۷ میلادی و اینک خوش آب و هوا در تابستانهای هر سال.
این مکان در 30 کیلومتری بیرون از شهر بیشکک پایتخت جمهوری قرقیزستان (در آسیای مرکزی)، به سمت منطقه آلاآرچای در دامنه کوه واقع شده است.
در این مکان گورستان و بنای یادبود جمعی 138 نفره از نویسندگان و فعالان سیاسی که در سال 1937 در دوره استالین، در زمانی که جمهوری قرقیزستان زیر سلطه شوروری بود، اعدام شدند،
اعدام شدند، مخفیانه و شبانه و مخفیانه و شبانه و بی اطلاع بستگان و خانواده هایشان در این مکان دفن شدند، برخی بهمراه کتب و آثار و اشعار و داستانهایی که در مخالفت با حکومت سیاسی حاکم بر شوروی آفریده بودند، زير خروارها خاك دفن شدند.
گفته می شود راز این گورستان تنها پس از فروپاشی شوروی توسط پیرمردی که نگهبان آن منطقه بوده، فاش شده است و هم اینک بنای یادبود زیبایی (دروازه ای به روی شهر بیشکک که ناقوس کلیسایی از آن آویزان است) بهمراه تندیس هایی که نماد زندانیان سیاسی در بند هستند، در آن محل ساخته شده است.
نام تمام این ۱۳۸نفر بر روی گور دایره ای شکل نمادینی که در محل این گور دسته جمعی ساخته شده، نگاشته شده است. هیچ کدام از آنها شخصیت های معروف و برجسته ای در دوران خود نبوده اند، شاید قرار بوده در آينده باشند ولي پيش از رسيدن اين موعد، جاودانه شدند.
نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصر
خداوندا
ما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند
خداوندا
ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند
ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم
خداوندا
ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای
مانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد :
به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـر لازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...
ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! …
ای آزادی،
من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ …
« دکتر علی شریعتی »
سالهاست در بخشی از ساختمان شهربانی قدیم در حوالی میدان توپخانه موزه ای تخت عنوان "موزه عبرت" ساخته شده است.
ظاهراً این محل بازداشتگاه فعالان سیاسی دوره شاه بوده که اعترافگیری و شکنجه آنها در این مکان صورت می گرفته است.
در ابتکاری جالب توجه، سلولهای این بازداشتگاه بازسازی شده و در آن مجسمه نمادین زندانیان سیاسی دوران شاه که در آن بسیاری از شخصیت های تراز اول امروز جمهوری اسلامی در میان آنها دیده می شوند، گذاشته شده است.
وضعیت زندانیان بسیار دلخراش و نشان دهنده قساوت در اعتراف گیری بازجویان و شکنجه گران از فعالان و م خالفان سیاسی آن دوران است.
دوستی تعریف می کرد طی یک اردو دانش آموزی فرزندش را که دختر و محصل در مقطع ابتدایی است برای بازدید به این موزه آورده اند، این دوست عزیز تعریف میکرد تا چند روز پس از این بازدید، دخترم حال و روز خوشی نداشت و مشخص بود که تاثیرات منفی بسیار شدید روحی ناشی از دیدن صحنه های دلخراشی که در این موزه بازسازی شده است، به دختر معصوم تحمیل شده است.
از این ماجرا که بگذریم هر وقت از کنار درب این موزه عبور می کنم همیشه برایم این سئوال مطرح بوده که چرا نام این موزه را موزه "عبرت" نامیده اند.
مخاطب اصلی این "عبرت گیری" کیست؟
طبیعی است که مخاطبان این عبرتگیری نمی تواند خارج از این دو گروه باشد :
مخالفان سیاسی؛
با دیدن این صحنه ها قبل از اینکه گذرشان به اوین و زندانها و بازداشتگاه های دیگر بیافتد بفهمند که آخر و عاقبت "مخالف سیاسی" چیست؟ بهمین خاطر توصیه می شود اونایی که می خواهند در گروه مخالفان سیاسی و یا حتی منتقدان سیاسی قرار گیرند باید سری قبل از موعد به این موزه بزنند. شاید بازدید دانش آموزان از این موزه هم در همین راستا صورت گرفته باشد. به نسل های آینده یادآوری کنند که ببینید بر سر مخالفان دیروز چه آمده! مخالفان امروز هم حال و روزی بهتر از این ندارند و آینده گان هم جای خود دارند.
مردان در قدرت؛
کسانی که امروز در قدرت اند، ابزارهای قانونی و سیاسی و حاکمیتی را در اختیار دارند که با میل و اختیار خود هر کس را که احساس کردند باید یک گوشمالی بدهند بگیرند و ببندند و ببرند اوین و خشت های بنای موزه عبرتی جدید را بچینند. شاید این موزه برای آنها هم درس عبرتی باشد. اونهایی که دیروز اینگونه مخالفان سیاسی را به بند می کردند و با انواع و اقسام شکنجه، روز و شب کارشان شده بود اعتراف گیری و قدرت نمایی در مقابل کسانی که در بند بودند، امروز کجایند!؟ امروز دیگر هیچ خبری از آنها در تصمیم گیریها و قدرتنمایی ها نیست. وقتی با انواع و اقسام وسایل شکنجه می کردند و خروار خروار اعتراف از دهان مخالفان سیاسی می گرفتند، هرگز تصور نمی کردند ....
موزه عبرت، عبرتگاهی است برای همه.
چه مردی در قدرت باشی و چه متفکری در کسوت اپوزیسیون.
نردبان این جهان "ما" و "من" ی است،
عاقبت این نردبان افتادنی است،
لاجرم هر کس که بالاتر نشست،
استخوان او بدتر خواهد شکست.
"مولانا"
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد!
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد!
تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.
"دکتر علی شریعتی"
-----------------------------------------------------
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
کارو
سال ۱۳۰۴ :
رضا خان سلسله جدید پادشاهی را در ایران ایجاد کرد و پایان دوران قاجار رقم خورد،
نزدیک به سه دهه بعد در مرداد ۱۳۳۲:
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رقم خورد و دولت قانونی مصدق که قرار بود پایان دهنده یک سلسله پادشاهی دیگر باشد، سقوط کرد و این پروژه ناکام ماند،
نزدیک به سه دهه بعد در بهمن ۱۳۵۷ :
در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی در ایران رقم خورد و سلسله پهلوی جای خود را به نظامی سیاسی جدید مبتنی بر برخی اصول دموکراسی داد.
سه دهه بعد در خرداد ۱۳۸۸ :
جنبش سبز ایران آغاز شد.
نطری ندارم و تنها چنین تسلسلی به ذهنم رسید، گفتم دوستان را شریک کنم.
زیبا خداحافظ / Goodbye Beautiful
یک روز صبح از خواب برخواستم / One morning, I awakened
دشمن همه جا را فرا گرفته بود / I found enemy all around
ای مبارز ! / Oh! Partisan
مرا با خود ببر / Come take me with you
زیرا من آماده شهادت هستم / Because I feel ready to die
آه! مبارز / Oh! Partisan
اگر بعنوان یک مبارز کشته شدم / If I die fighting as a partisan
آه! مبارز / Oh! Partisan
اگر بعنوان یک مبارز کشته شدم / If I die fighting as a partisan
تو باید بیایی و مرا به خاک بسپاری / You must come and bury me
مرا در بالای کوهستان به خاک بسپار / Bury me there, up in the mountains
و گلی بر قبرم بکار / Shade my grave with lovely flower
آه مبارز / Oh! Partisan
و آنان که از کنار قبر من گذر می کنند / And the people who shall pass
به من خواهند گفت : چه گل زیبایی! / Will tell me: "what a beautiful flower"
این گل مبارزی است که / This is the flower of the partisan
برای آزادی جان باخت / Who died for freedom
زیبا خداحافظ / Goodbye Beautiful/ Bella Ciao
توضیحات :
شعر فوق از ترانه ای ایتالیایی که توسط جنبش مقاومت ضدفاشیسم این کشور تهیه و در دهه های اول قرن بیستم اجرا شد، گرفته شده است. سراینده شعر مشخص نیست.
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
یک با یک برابر نیست!


