(دیروز که بخش اول این موضوع را نوشتم دوستی کامنت گذاشته بود که تو هم پاچه خوار آقای خدری هستی، اصلاً من نمی دانم آقای خدری کی هست؟ چه کاره است و الان کجاست؟ نوشتن این مطالب صرفاً بیان خاطرات بود و من اصلاً در جریان بازی های سیاسی ای که الان توی گناوه هست نیستم. بهر حال اگر نوشتن این مطالب دوستی را ناراحت می کند و یا فکرایی می کند که اصلاً هیچ تطابقی با واقعیت ندارد، معذرت خواهی می کنم و با اجازه، ادامه مطلب را می نویسم ) :
آقای عباسی کارش را با قدرت شروع کرد. دبیرستانی که چندین درب ورود و خروج داشت همه دربهاش را بست وتنها یک درب گذاشت که اون هم روبه دریا بود. به مرور دبیرستان فتح المبین هم چیزایی را به خودش داشت می دید که بیشتر توی دبیرستان دهخدا و طالقانی باب بود. نمازای جماعت دبیرستان و برنامه های فرهنگی کم کم جا افتاد، همه می تونستن پوست عوض کردن دبیرستان را ببینن، همه اینا از زمانی شروع شد که آقای عباسی به دبیرستان اومد و خیلی هم طول نکشید.
آها، همین الان اسم مدیر دبیرستان که توی قسمت قبلی صحبتش را کردم یادم افتاد : آقای رضایی، سابقه دوستی قدیمی با آقای عباسی داشت و می تونم بگم برای اداره دبیرستان پشتش به آقای عباسی گرم بود. البته دبیرستان ۲ معاون داشت، علاوه بر آقای عباسی، عبدالله تردیده هم بود که البته تقسیم بندی وظایفشان طوری بود که کلاس ما با آقای تردیده کاری نداشت. اختلافاتی هم با هم داشتند ولی هر دو نفر سعی می کردند مراعات کنند و جوی دانش آموزا خیلی عیان نکنند. باید بگم بیشتر بار اداره دبیرستان روی دوش آقای عباسی بود. ماهم بیشتر با ایشون ارتباط داشتیم و تقریباً توی همه برنامه ها به ما کمک می کرد. آقای عباسی که سال اول سعی می کرد با استفاده از جذبه و قدرت و سختگیری بعضی عادتای دبیرستان را عوض و چیزای نو جاشون بذاره، سالهای بعد با شخصیت عجیب خودش رابطه ای دوستانه با دانش آموزا برقرار کرده بود و دیگه از ازون دعواهاش خبری نبود.
اگه اشتباه نکنم سال بعدش یعنی وقتی ما شدیم دوم دبیرستان محل دبیرستان فتح المبین به بهانه تعمیر اون تغییر کرد، رفت توی خیابان طالقانی نزدیک استادیوم. یعنی به معنی واقعی کلمه دیگه نشونی از دبیرستان فتح المبین قدیم وجود نداشت. توی سالای بعد، بهترین برنامه های فرهنگی دبیرستان های شهر را اجرا می کرد و کنکوریهای خیلی زیادی از دبیرستان فتح المبین وارد دانشگاه شدند. دانشگاهی که روزی اصلاً نمی شد تصورش را کرد که کسی از دبیرستان فتح المبین بهش برسه، دیگه شده بود یه چیز عادی توی دبیرستان فتح المبین.
ما هم که تا سال آخر دبیرستان همونایی بودیم که از سال اول با هم شروع کردیم. یک حلقه ۷ - ۸ نفره هم بودیم که خیلی رفاقت با هم داشتیم، همه کارمون با هم یکی بود حتی تیم فوتبال تشکیل داده بودیم. اول جیم شد دوم جیم، سوم جیم و نهایتاً چهارم جیم. گروه سرود و تئاتر و جلسات شبانه هفتگی و برنامه های مختلف پیک نیک با همدیگه داشتیم. حتی یک اردو با هم رفتیم یک امامزاده ای نزدیک کازرون که نزدیک آثار باستانی شهر ساسان هم بود. فکر کنم ۲ شب اردو بودیم. حتی به دبیرستان رفتن ما هم با هم هماهنگ بود. از این جمع، یکی دو نفر بودند که مال سادات می نشستن، اونا راه می افتادند و از مسیر دره می امودند به طرف دبیرستان، توی راه نزدیکی دره بعضی از بچه ها بودند که با هم راه می افتادند خونه ما و از اونجا هم جمع می شدیم و دوباره توی راه چند تای دیگه به ما ملحق می شد و نهایتاً می رسیدیم به دبیرستان.
هنوز هم از اون جمع، بعضی از ما با هم ارتباط داریم. از جمعی که داشتیم اگه اشتباه نکنم توی سال آخر ۳ نفر دانشگاه سراسری و یکی دو نفر هم دانشگاه آزاد و پیام نور قبول شدند. اونایی که دانشگاه قبول شدند همشون الان کار دولتی دارن، بعضی ها رفتن توی نخ تجارت که خدا را شکر وضعشون هم خوب شدهولی افسوس که ما را فراموش کردند و دسته ما را نمی گیرند.
بهرحال از این جمع، هر کدوم از اونا هر جا که هستند، موفق باشند و آقای عباسی هم در صحت و سلامت باشه.
وقتی مطلب قبلی خودم را در مورد گناوه و خاطراتی از این شهر نوشتم، دوستی که خیلی هم خاطرش را می خوام توی بخش نظرات خواسته بود که در مورد دبیرستان فتح المبین بیشتر بنویسم. در مورد نوشتن این مطلب شک داشتم چون میترسیدم نکنه دوستی مطلب را بخونه و خوشش نیاد ولی تموم آنچه می نویسم واقعیت داره و بعیده کسی پیدا بشه و انکارش بکنه.
الان نمی دونم توی گناوه دبیرستان و یا مدرسه ای به اسم فتح المبین هست و یا نه و اگر هست کجا واقع شده. اگه از دوستان گناوه که این مطلب را می خونه کسی می دونه به من توی کامنتا بگه.
دبیرستان فتح المبین از قدیمی ترین دبیرستانای گناوه بود که قبلاً که هنوز نظام جدید شروع نشده بود کسانی که رشته علوم انسانی را انتخاب می کردند به این دبیرستان می اومدند. کنار دریا بود. یعنی ما که بین چاه جو و دره نزدیک مسجد حضرت زینب زندگی می کردیم باید حدود نیم ساعت پیاده روی می کردیم تا به دبیرستان برسیم. زمینی خیلی بزرگ داشت که دور تا دور این زمین کلاس بود. دقیقاً مثله کاروانسراهای قدیم. اینقدر بزرگ بود که این طرف و اون طرفش را دقیق نمی شد دید.
بین کلاسا و دیوار دبیرستان هم همیشه چند تا سوراخ بزرگ بود که به کوچه های اطراف راه داشت. این سوراخ ها برای فرار بود. یعنی فرار اونایی که می خواستم وسط زنگ کلاس ها برن دنبال کار و بار خودشون. واقعیت را بگم که کسانی که به این دبیرستان می اومدند چند گروه بودند : یکی اونایی که توی مقطع راهنمایی اصلاً معدلای خوبی نداشت و دبیرستانای دیگه راه شون نمی دادند. گروه دیگه اونایی بودند که هیچ قصدی برای ادامه تحصیل نداشتند و بهمین خاطر هم نمی رفتند دبیرستانایی که بشون سخت بگیرند و می اومدند فتح المبین. یک گروه دیگه هم بودند اونایی که واقعاً شر و پردردسر بودند و همیشه مشغول دعوا و چاقوکشی بودند و از این گروه تقریباً هیچ کدومشون به سال ۴ دبیرستان نمی رسیدند چون یا وسطای راه توی تصادف با موتور کشته می شدند و یا همون سال اول دوم اخراج می شدند و یا خودشون دیگه نمی آمودن.
سال اولی که ما رفتیم به فتح المبین فکر کنم سال ۷۰ می شد. ما هشت کلاس سال اولی بودیم، یعنی سال اول دبیرستان. هر کلاس هم بیش از ۳۵ نفر. ما کلاس هشت جیم به اصطلاح بودیم که فکر کنم بالای چهل نفر شاگرد بود توی کلاس. جالب اینه ترکیب اصلی کلاس ما تا سال چهارم دبیرستان تقریباً هیچ تغییری نکرد. فقط یک تعداد کمی توی سالای مختلف یا می افتادند و یا ترک تحصیل می کردند. یادم نمی ره یک روز معاون دبیرستان اومد توی کلاس که آمار دانش آموزا را بگیره. سئوال کرد که چند نفر توی خانوادش کمتر از ۷ نفرند؟، فکر کنم ۴۳ نفر دانش آموز بودیم که از بین همه ما فقط یک نفر دستش را بلند کرد که اون هم ۶ نفر بودند. خیلی عجیب بود.
دبیرستان فتح المبین جایی نبود که آدم توش به فکر ادامه تحصیل توی دانشگاه باشه وسطای سال اول که بودیم یکی نفر بنام عباسی شد معاون دبیرستان. اومدن ایشون سرنوشت دبیرستان را عوض کرد. البته قبلش یکی از مدیرای بداخلاق شهر را که فکر می کردند می تونه دبیرستان را اداره بکنه به مدیریت دبیرستان منصوب کردند و بعدها گفته شد که آقای عباسی به دعوت همین آقای مدیر اومده. متاسفانه اسم مدیرمون را بیاد نمی آرم اینم از نشونه های پیری. بهرحال هر جا هست موفق و سلامت باشه. آدم زحمت کش و صبوری بود.
آقای عباسی اول کاری که کرد سوراخای پشت کلاس ها را بست. بعد برنامه صبحگاهی را که توی دبیرستان فتح المبین شده بود خنده خونه و تقریباً هم هیچ کس اصلاً نمی اومد و اونایی هم که می اومدند همش به مسخره می گرفتند را خیلی سخت گرفت. از حضور غیاب صبحگاهی گرفته تا قدم زدن های محکم لابه لای صف دانش آموزا و با قد رشید و استوارش و چشای سبزش همه را یکی یکی مثله فرمانده پادگانای نظامی ورانداز کردن. مشخص بود قراره توی دبیرستان فتح المبین اتفاقاتی بیافته ...
ادامه دارد
لیگ برتر امسال هم با قهرمانی سایپا به پایان رسید. از ۶ سال پیش که فرم جدید لیگ بنام لیگ برتر توی کور شروع شد ۶ تیم مختلف این جام را مال خود کردند. اگر سایپا را مال کرج بدانیم و اونو یک تیم تهرانی حساب نکنیم توی این ۶ سال جام یک در میان بین تهران و شهرستانها دست به دست شده : پرسپولیس، سپاهان، پاس، فولاد، استقلال و سایپا. این هم می تونه خوب باشه و هم بد.
به هیچ وجه با ضعیف شدن استقلال و پرسپولیس موافق نیستم. نباید این حالت پیش بیاد که قهرمانی تیم های شهرستانی را تنها وقتی بینیم که این دو تا تیم ضعیف باشند. قهرمانی تیم ای شهرستانی زمانی نشان دهنده قدرت و رشدشونه که در اوج قدرت پرسپولیس و استقلال بتونن قهرمانی را بدست بگیرند. به اعتقاد من قهرمان شدن تیم هایی مثل فولاد و سپاهان و ... اگر همزمان باشه با ضعف های شدید مدیریتی و مالی و ساختاری و ده ها مشکل دیگه دو تیم پرسپولیس واستقلال اصلاً خوشحالی نداره.
البته ابن حقه همه تیم های کشور است که اگه امکانات وتوانایی لازم را دارند قهرمان بشند.
امسال قراره توی فصل جدید اتفاقات عجیب و غریب و بی سابقه ای بیافتد :
ـ انتقال پاس به همدان(اشتباه و خیانتی بزرگ به فوتبال کشور)
ـ احتمال انحلال استقلال اهواز و خریدن امتیاز این تیم توسط باشگاه فولاد خوزستان(اگر فولاد به دسته پایین تر سقوط کند)
- ۱۸ تیمی شدن لیگ برتر(که فکر کنم با این نحوه برگزاری لیگ، خلاصه یه یکسال تمام را باید پای تلویزیون بشینم و فوتبال نگاه کنیم)
این تحولات بخشی از اتفاقات لیگ اینده است که فعلاً توی بازار فوتبال ایران مطرحه و حتماً توی چند روز آینده و به جنب و جوش افتادن تیم ها برای پیدا کردن مربی و بازیکن داغ تر هم می شه.
استقلال هم که امسال حکایتی و داستانی برای خودش داشت. ارایه بدترین و بی حال ترین بازی هایی که توی این هفت هشت ده سال گذشته من از این تیم خبر دارم. دریغ از یک برد با اختلاف بیش از یک گل(فکر کنم تنها توی یک بازی با برق شیراز این اتفاق افتاد) دریغ از یک حمله تاکتیکی و تمرین شده، دریغ از سرپرست و مدیر عامل، دریغ از پول و بازیکن خوب، دریغ از پاسکاری اکبرپور، دریغ از شوتای حسین کاظمی و اینقدر دریغ که حالا حالا یادمون نمی ره.
اومدن آقای فتح الله زاده که داستانی دارد برای خودش. با اینکه مدیر خوبیه و خیلی زحمت کشه و استقلال را هم حسابی دوست داره من نمی دونم چرا اینقدر دوست داره توی مطبوعات حرفای عجیب و جنجالی بزنه. خیلی اهل جنجال و کرکریه. برای تیمی مثله استقلال این یک آفته. فکر کنم بهترین مدیر برای استقلال همون قریب باشه که اصلاً اهل مصاحبه کردن نباشه. اوردن مربیایی جنجالی که همه را کودتاچی و آدم خراب کن و ضربه زن می دونن مثل ناصر حجازی هم فقط به مذاق آقای فتح الله زاده خوش می یاد.
بهرحال باید منتظر معرفی هیات مدیره کاملاً دولتی و سیاسی استقلال تا چند روز اینده باشیم. ببینیم بازم سیاسیون پاشون را توی کفش ورزشی ها می کنند یا نه. بعد از انتخاب هیات مدیره تازه دعواها سر سرمربی و بعدش هم بازیکن ها شروع می شه. عجب حکایتی است این استقلال ما ....
با گذشت دو روز از مذاکرات ایران و آمریکا در بغداد حیفم آمد چند سطری در مورد این موضوع ننویسم. وقوع این اتفاق دوباره در ماه خرداد بود که در واقع یک رویداد خردادی جدیدی در تاریخ ایران رقم زده شد. شاید اگر ماه های سال مثل ما آدم ها بودند حتماً ۱۱ ماه بقیه به خرداد حسادت می کردند و کاری می کردند که اصلاً توی این ماه اتفاق مهمی نیافتد. از خرداد ۴۲، ۳ خرداد ۶۰ و ۱۵ خرداد رحلت حضرت امام و ۲ خرداد ۷۶ و ۱۸ خرداد ۸۰ و .... تا ۷ خرداد امسال و ده ها اتفاق دیگر که همگی نقطه عطف بودند در تحولات ایران.
مذاکراتی ۴ ساعته ای که بعد از ۲۷ سال انجام می شد. قطعاً این مذاکرات در همین سطح باقی نخواهند ماند و این احتمال وجود دارد که به صورت تدریجی از سطح سفرای دو کشور فراتر رفته و پای معاونین وزراء خارجه و نماینده های ویژه دو کشور و شاید هم برخی مقامات نظامی دو کشور به این مذاکرات باز شود. علاوه بر اون اگر روند انجام مذاکره تک موضوعی با خوبی و خوشی پیش برود چه بسا که دامنه موضوعی اون نیز گسترش پیدا کند و البته با طی زمان به سایر حوزه های مورد علاقه طرفین نیز برسد.
با اینکه تقریباً کارشناسانی که کم و بیش تحولات ایران و آمریکا را دنبال می کردند داشتند به این باور می رسیدند که ظریف و یا حداقل عراقچی از طرف ایران وارد مذاکره با طرف آمریکایی خواهد شد ولی این موضوع تحقق پیدا نکرد و کاظمی قمی فرستاده شد. سفرایی که تا قبل از این مذاکرات بسیار همدیگر را در برنامه های مختلف دیده بودند ولی حتی جرآت نکرده بودند از نزدیک هم عبور کنند روبروی هم نشستند و ۴ ساعت (البته با کسر زمانهایی که برای ترجمه و انتقال مطالب طرفین به سه زبان فارسی - عربی و انگلیسی صرف شده است.) به قول روزنامه ها تفهیم اتهام کردند.
از خبرگزاریهای مختلف کوتاه صحنه هایی از این مذاکرات که به قاعده معمول خبرنگاران در همان دقایق اولیه مذاکرات هستند و فیلمبرداری می کنند و بعد هم بیرونشان می کنند، را دیدم. شاید این تصاویر مربوط به دقایق اولیه مذاکرات بوده که آقای کاظمی به نظر می رسید کمی تحت فشار جو سنگین جلسه قرار گرفته و با حالتی بسیار خشک و کاملاً غیرراحت بر روی صندلی خود میخکوب شده بود. شاید اگر دولتمردان کمی زودتر تصمیم گیری می کردند و فرد مذاکره کننده را همانند کاری که آمریکایی ها کردند حداقل از یک هفته قبل از آن تعیین می کردند، فرد تعیین شده می توانست در این مدت از لحاظ روحی و روانی آمادگی بهتری کسب کند. شاید حضور ظریف می توانست کمی از این موضوع بکاهد. انتخاب ظریف این مزیت هم داشت که او می توانست رودرو و بدون نیاز به مترجم به مذاکره بپردازد. البته نمی توان منکر شد که محوریت تحولات عراق در این مذاکرات و رعایت اصل همسطح بودن طرفین و البته شاید کمی هم موضوع اینکه فرد تعیین شده می بایست مورد اجماع و البته اعتماد تمام نهادهای تصمیم گیر می بود در این قضیه نقش اساسی داشت.
بهرحال جدا از تمام این مسائل آغاز این حرکت و همچنین پیشنهاد طرف ایرانی در طراحی نظامی سه جانبه در تامین امنیت عراق که بعید است آمریکایی تمایلی به آن داشته باشند و پاسخ روشنی هم به آن بدهند، را می توان به فال نیک گرفت و امیدوار بود که مذاکرات وسیع تر از نظر موضوع و عالی تر از نظر سطح طرفین در اینده هم پیگیری شود.

تعجب نکنید قصد ندارم در مورد مثلث برمودا در اقیانوس اطلس در سواحل آمریکا حرفی بزنم و این رو هم می دانم که این پدیده مثلث است و نه مربع. مثلث برمودا محدوده ای است که گفته می شود اشیاء نزدیک به خود را جذب می کند و در واقع اگر شی بیرونی به این مثلث نزدیک شود دیگر قادر به یافتن آ ن نخواهید بود. شواهدی هم در این ارتباط وجود دارد.
منظور من از مربع برمودا رویدادهایی است که این روزها حول و حوش کشورمان ایران دور می زند و توجه دنیا را به خود جلب می کند. مسلماً در اوضاع و احوال فعلی اگر خبرنگار و یا گزارشگر سیاسی بخواهد کار حرفه ای خود را از همین امروز آغاز کند به اعتقاد من تردیدی نیست که ابتدا تلاش می کند سوژه ای داغ در مورد ایران پیدا کند و با ارایه اون به خبرگزاریها نام خود را به سر زبانها اندازد. در واقع یک برمودای سیاسی برای جلب توجه و دزدیدن توجه دنیا. این روزها ۴ اتفاق اساسی اطراف تحولات ایران دور می زند که متاسفانه باید گفت هیچ یک از این تحولات به جزء یک مورد که آنهم را نمی توان با قاطعیت گفت، چندان خوشایند نیستند.
۱) لشکرکشی روزافزون آمریکا به خلیج فارس و افزایش توان نظامی اش در این منطقه. هر روز که یکی از ناوهای هواپیمابر آمریکایی در خلیج فارس چند متر جا به جا می شوند و هر از گاهی هم توپی در می کنند سریع خبر اون به نشانه آمادگی آمریکا برای جنگ به ایران منتشر می شود و اغلب هم با آب و تاب به اون پرداخته می شود.
۲) موضوع مذاکره ایران و آمریکا که ۷ خرداد در بغداد انجام می شود. در حالی که آمریکایی ها از همان اول می دانستند که سفیرشان در این مذاکره حضور دارد ما چند روزی را وقت گرفتیم تا نماینده مان را معرفی کنیم. خدا کند آمریکایی ها این را نگذارند به حساب اینکه ما نمی دانیم از این مذاکرات چه می خواهیم. البته نباید فراموش کرد نام کاظمی - کراکر در تاریخ روابط ایران و آمریکا ماندگار می شود. چه این مذاکرات ادامه پیدا کند و چه نکند. باید دید این دیپلمات قمی می تواند کراکر آمریکایی را راضی کند که ما در ناآرامی هایی عراق بیگناهیم یا نه.
۳) برنامه های هسته ای ایران البته از نوع صلح آمیزش هم که جای خود دارد. هرچند وقت یکبار باید منتظر یک خبر خوش هسته ای باشیم. بعد هم غربیها چند ماهی سرکار باشند که آیا این خبر خوش واقعیت دارد و یا تنها یک مانور تبلیغاتی است.
۴) مدتی است در داخل ایران هم اتفاقاتی می افتد که متاسفانه تبدیل به سوژه ای منفی برای خبرگزاریها شده. تحولات دانشگاه ها، دستگیری بعضی از فعالان سیاسی داخلی و موضوع طرح افزایش امنیت اجتماعی و دستگیری بدحجابها. به خوب و یا بد بودن این کارها کاری ندارم ولی بد نیست که در طراحی ایده های ذهنی خودمان و بعد اجرایی کردن آنها کمی یک فاکتور غریبه به اسم دنیای خارج را نیز دخیل کنیم. دیرزمانی نیست که خبرگزاریها تحولات افغانستان دوره طالبان را با چه آب و تابی پوشش می دادند. البته قصد مقایسه این دو پدیده با یکدیگر را ندارم ولی تبلیغاتی که غربی ها در مورد نوع برخورد طالبان با شهروندان افغان می کردند بی شک تاثیر زیادی به بخشیدن حقانیتی دروغین به سازمانها و نهادهای فعال حقوق بشر غربی داد تا بتوانند به پشتوانه نادرستی های طالبان دست به جنگی خانمان سوز در این کشور بزنند.
مربع برمودای ایران ۳ سوی همسو و یک سوی کمی ناهمسو دارد.

فردا دوم خرداد است. دوم خردادی که اینک ۱۰ سال یعنی یک دهه از تولدش می گذرد و تنها خاطراتی از اون و ملتی که این حماسه ای را آفریدند باقی مونده. البته شاید مانده باشد ... حیفم آمد در دهمین سال این رویداد خاطراتی خودم از این روز را در وبلاگ ننویسم.
دانشکده ما در خوابگاه کوی دانشگاه در ساختمان شماره ۲۳ حدود ۱۰ اتاق داشت که من برای حدود یکسال آنجا بودم واتفاقاً مصادف بود با حوادث قبل و مدتی بعد از ۲ خرداد ۷۶. تصور کنید در کوی دانشگاه و روزهای دوم خرداد ۷۶. کانون تلاطم های جامعه و حرکت های دانشجویی. من بودم و دو دوست دیگر که همکلاس بودیم که هر سه طرفدار آقای خاتمی. البته با شدت و ضعف هایی متفاوت. دوستی داشتم یزدی که روز قبل از رای گیری و با بروز شایعات زیادی که از قبل در مورد انتخابات انجام شده بود در تمام روزهای منتهی به روز انتخابات نگران از نتیجه ای بود که برخلاف خواست عمومی باشد.
روز انتخابات بعنوان ناظر شورای نگهبان در شعبه ای در منطقه خزانه تهران بودم. الان درست آدرس این محل را نمی دانم ولی چهاراهی بود نزدیک ضلع جنوبی ترمینال جنوب که اون چهارراه را که به طرف پایین می رفتیم به تقاطعی می رسیدم که ۱ مسجد بود و یک مدرسه. مدرسه محل رای گیری خانما بود و مسجد هم برای آقایون. من در مدرسه یعنی محل رای گیری خانما مستقر شدم. تمام طول رای گیری تمام هوش و حواسم به این بود که اینایی که می آین به کی رای میدن. مشخص بود که خیلی ها به آقای خاتمی رای می دادند ولی کسی جرات کوچکترین اشاره ای به این موضوع را نداشت. یادم نمی ره پسری دست مادر پیرش را گرفته بود به هزار زحمت مادرشو از چند تا پله ای که محل صندوق داشت بالا آورد تا رای خودشو بندازه توی صندوق. وقتی این کار و کرد دستاش برد بالای سرش رو به آسمون و با صدایی لرزون و مادرانه گفت خدایا این سید اولاد پیامبر را خودت موفق کن تا ان شاء الله همه چیز تو این مملکت ارزون بشه.
ساعت رای گیری چندین بار تمدید شد. بالاخره اگه اشتباه نکنم ساعت ۱۱ شب تموم شد و شمارش آراء آغاز شد. همه اونایی که به هرشکلی مسئولیتی توی شعبه ما داشتند جمع بودند و صندوق را باز کردند و شمارش آرا شروع شد. چند نفر بودند توی جمع ما که طرفدار آقای ناطق بودند. اینقدر از صندوق اسم آقای خاتمی اومد بیرون که وقتی بعد از مدتی اسم ناطق را یک نفر می خوند ناخودآگاه صلوات می فرستادند بالاخره شمارش که تموم شد آراء آقای خاتمی فکر کنم حدود ۹۰ درصد از مجموع رای ها بود.
صبح روز بعد یعنی سوم خرداد رادیو پیام ساعت ۱۱ صبح پیام تبریک آقای ناطق را خوند و معلوم شد که کار از کار گذشته و خاتمی بی هیچ حرف و حدیثی پیروز شده. وارد غذاخوری دانشکده که شدم یکی از دوستان که از قبل با هم در مورد انتخابات سر و سوداهایی سر این قضیه داشتیم به یکمرتبه پرید توی بغل من و فکر کنم چند ثانیه ای همدیگر را بغل کردیم به همدیگر تبریک گفتیم. البته بعضی از دوستان ما از این موضوع خوششون نیمود ولی خوب ....
روزهای قبل از انتخابات خیلی روزای عجیبی بود. از بچه های دانشکده یکی بود که خلاصه توی دفتر تبلغیاتی آقای خاتمی در تخت طاووس که یکی از اصلی ترین دفاتر اصلاح طلبا بود بصورت تمام وقت فعالیت می کرد و منو چندین بار اونجا برد تا از اوضاع و احوال اونجا با خبر بشم.
یادم نمی ره یه هفته مونده به رای گیری که تبلیغات نامزدا شروع شده بود بازار صدور بیانیه های حمایتی توی دانشگاه ها خیلی داغ شده بود. چند تا از دوستای ما که طرفدار ناطق بودند والان هم از دوستای بسیار خوب من هستند با ما حسابی سر این موضوع کرکری داشتند تصمیم گرفتند که از طرف دانشکده طوماری به روزنامه رسالت بدهند مبنی بر اعلام حمایت دانشجویان از آقای ناطق که من بصورت اتفاقی از این قضیه با خبر شدم و با همکاری چند تای دیگه بشدت با این کار مخالفت کردیم و کار داشت به جاهایی باریک می کشید که با منصرف شدن این دوستان از دست زدن به این کار غائله تموم شد.
روزی که خاتمی پیروز شد شب که رفتم کوی دانشگاه اونجا خیلی شلوغ بود. همه توی میدون مرکزی کوی جمع بودند و همه خوشحال. جمع که زیاد شد همه راه افتادند و وارد خیابان کارگر شدند. به هر ماشینی که می رسیدند راننده ها را مجبور می کردند که برف پاکن ماشینشون را روشن کنند و بوق ممتد بزنند. وسطای راه همه را نگه داشتند و نذاشتند کسی به پارک لاله برسه. همه نرسیده به پارک لاله توی وسط خیابون جمع شدند. یک مرتبه یکی از دانشجوا با صدای بلند فریاد زد که ما منتظر خاتمی هستیم. همه این شعار را تکرار کردند. شایعه خیلی زود پخش شد که خاتمی تا چند دقیقه دیگه به این محل می آد ولی هرچه دانشجوا صبر کردند چنین اتفاقی نیافتاد.
۱۰ سال از روزهای تلخ و شیرین دوم خرداد و روی کار بودن اصلاح طلبان گذشت. روزنامه های جدیدی منتشر شدند و به قول یکی از همین روزنامه ها غول های زیادی از شیشه بیرون اومدند. خیلی ها بازداشت شدند. حوادث کوی دانشگاه اتفاق افتاد و صدها اتفاق زشد و زیبای دیگه. قتل های زنجیره ای و سفرای خاتمی برای اولین و آخرین بار به کشورهای اروپایی. هر کس می تونه یک جور به این ۱۰ سال نگاه کنه. دوم خرداد هم می تونه یک اشتباه باشه و هم یک عبرت. هم می تونه خوشحال کننده و هم نگران کننده باشه. اینکه دوم خرداد برای کشور خوب و یا بد را باید براساس تصورات و ذهنیات تک تک مردم ارزیابی کرد.
پایتخت جمهوری قرقیزستان شهر بیشکک است که جمعیت آن براساس آمار سال 2005 میلادی 809 هزار نفر بوده است که با نواحی حاشیه ای آن تا 1 میلیون نفر نیز می رسد. بیشکک کنونی، در محل نقطه ای بسیار کوچک در مسیر جاده ابریشم واقع شده است. این مکان آخرین نقطه قبل از ورود به کوه های تیان شان و پس از آن ورود به چین محسوب می شد که در قرون 6 تا 12 میلادی جول(Jul) نامیده می شد. در سال 1825 خان ازبک در مکان کنونی استحکامات نظامی کوچکی ایجاد کرد و این نقطه یکی از 35 دژ نظامی این حکومت در منطقه بود. 16 سال پس از تصرف این منطقه توسط روس ها که در سال 1962 اتفاق افتاد، در این مکان بنایی جدید ساخته شد. بنای اولیه شهر کنونی بیشکک در سال 1878 بعنوان یک دژ نظامی متعلق به روسیه تحت نام «پیشپک»(Pishpek) گذاشته شده است. رونق واقعی شهر بیشکک نیز از این تاریخ شروع شد چون تا پیش از این سال مرکزیت منطقه شمال قرقیزستان در شهر تکماک قرار داشت ولی در این سال بسیاری از تاسیسات اداری و مسکونی این شهر بر اثر سیل های متعدد تقریباً تخریب شد و بالاجبار مرکزیت سیاسی و اداری منطقه شمال قرقیزستان به بیشکک منتقل گردید. در فاصله زمانی 1926 تا 1991 نام این شهر براساس نام یکی از رهبران انقلاب بولوشویکی روسیه، میخائیل فرونزه که از نزدیکان لنین و متولد بیشکک کنونی بود و در جریان انقلاب 1905 و 1917 و شورش های داخلی دهه 1920 نقش بسیار چشمگیری داشت، به نام «فرونزه» نامیده می شد. واژه بیشکک به معنی وسیله ای شبیه مشک است که برای درست کردن نوشیدنی ملی قرقیزها بنام «کومیز» (Kumis)(از زدن طولانی مدت شیر بدست می آید) استفاده می شده است. این وسیله ابتدا از چرم ساخته می شد ولی بعدها نمونه چوبی آن نیز تهیه شد. البته صاحبنظران قرقیزی این موضوع را که نام پایتخت کشورشان از این وسیله گرفته شده باشد را رد می کنند و معتقدند اصالت این نام به واژه «پشتکوه» برمی گردد که در واقع به معنی پشت کوه می باشد. بیشکک از مهمترین مراکز صنعتی در دوره شوروی بود و علاوه بر آن مهمترین مراکز آموزشی نظامی شوروی نیز در این شهر قرار داشت و حافظ اسد رئیس جمهور سابق سوريه تحصیل کرده یکی از مرکز آموزش خلباني شهر بیشکک كه در دوره شوروي رونق چشمگيري داشته است، مي باشد. علاوه بر آن گفته مي شود كه حسني مبارك رئيس جمهور مصر نيز دانش آموخته اين شهر است كه البته موضوعي تاييد نشده است. مابين شهرستان اهر و بخش ورزقان در استان آذربايجان شرقي نيز دهكده اي كوچك بنام بيشكك وجود دارد كه زادگاه ستارخان سردار ملي و مشهور كشورمان است.
فروشگاه سيلك وي در خيابان چوي در مناطق مركزي شهر بيشكك. در دو طبقه كه اخيراً فروشگاه زنجيره هاي نارودني در زيرزمين آن اقدام به راه اندازي سوپرماركت ۲۴ ساعته كرده است. در جريان انقلاب مارس ۲۰۰۵ از جمله مراكز تجاري بود كه مورد دستبرد شورشیان قرار گرفت.
فروشگاه صووم در چهارطبقه در منطقه مركزي شهر بيشكك در خيابان چوي. داراي پاركينيگ است و بغير از مواد غذايي هر چيز ديگري را مي توان در آن يافت. البته بيشتر به مركز موبايل و لوازم صوتي و تصويري مشهور است و از محدود مراكز تجاري شهر است كه در جريان انقلاب مارس ۲۰۰۵ تخريب نشد. صاحب آن يك ايتاليايي است.
فروشگاه پلازا در بلوار پروادا. از مجموعه فروشگاه هاي وابسته به هلدينگ دوردوي در قرقيزستان است. شركت دوردوي از جمله شركت هاي بزرگ فعال در قرقيزستان است كه گزارش مفصلي را به زودي در مورد آن در وبلاگ خواهم گذاشت.


