تبليغاتX
امید سبز

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند

و جهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

 شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

-----------------------------------------------------------------------------------------

تفنگ‌ات را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار

تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!

من اما پيش ا‌ين اهریمنی ابزار بنيان‌کن،

ندارم جز زبانِ دل

دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن،

زبان خشم و خون‌ریزی است!

زبان قهر چنگیزی است!

بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!

برادر، ای برادر!

گر که می‌خوانی مرا، بنشين برادروار

تفنگ‌ات را زمین بگذار

تا از جسم تو

اين ديو انسان‌کش برون آيد.

تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟

اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه‌ غفلت اين برادر را

به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست

ولی حق را، برادر جان،

به زور این زبان‌نافهم آتش‌بار،

نباید جُست!

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار

تفنگ‌ات را زمین بگذار!

- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:2 توسط یکی از میان همه| |