تبليغاتX
امید سبز

نیایشی زیبا از"جک ریمر"یکی از نویسندگان معاصر

 

خداوندا

ما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند

خداوندا

ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند


خداوندا

ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم

خداوندا

ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای


خداوندا

مانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد :

به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـر لازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...


 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:47 توسط یکی از میان همه| |

ای آزادی،

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

یعنی هیچ!


ای آزادی،

من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ …

« دکتر علی شریعتی »

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:8 توسط یکی از میان همه| |

سالهاست در بخشی از ساختمان شهربانی قدیم در حوالی میدان توپخانه موزه ای تخت عنوان "موزه عبرت" ساخته شده است.

ظاهراً این محل بازداشتگاه فعالان سیاسی دوره شاه بوده که اعترافگیری و شکنجه آنها در این مکان صورت می گرفته است.

در ابتکاری جالب توجه، سلولهای این بازداشتگاه بازسازی شده و در آن مجسمه نمادین زندانیان سیاسی دوران شاه که در آن بسیاری از شخصیت های تراز اول امروز جمهوری اسلامی در میان آنها دیده می شوند، گذاشته شده است.

وضعیت زندانیان بسیار دلخراش و نشان دهنده قساوت در اعتراف گیری بازجویان و شکنجه گران از فعالان و م خالفان سیاسی آن دوران است. 

دوستی تعریف می کرد طی یک اردو دانش آموزی فرزندش را که دختر و محصل در مقطع ابتدایی است برای بازدید به این موزه آورده اند، این دوست عزیز تعریف میکرد تا چند روز پس از این بازدید، دخترم حال و روز خوشی نداشت و مشخص بود که تاثیرات منفی بسیار شدید روحی ناشی از دیدن صحنه های دلخراشی که در این موزه بازسازی شده است، به دختر معصوم تحمیل شده است.

از این ماجرا که بگذریم هر وقت از کنار درب این موزه عبور می کنم همیشه برایم این سئوال مطرح بوده که چرا نام این موزه را موزه "عبرت" نامیده اند.

مخاطب اصلی این "عبرت گیری" کیست؟

طبیعی است که مخاطبان این عبرتگیری نمی تواند خارج از این دو گروه باشد :

مخالفان سیاسی؛

با دیدن این صحنه ها قبل از اینکه گذرشان به اوین و زندانها و بازداشتگاه های دیگر بیافتد بفهمند که آخر و عاقبت "مخالف سیاسی" چیست؟ بهمین خاطر توصیه می شود اونایی که می خواهند در گروه مخالفان سیاسی و یا حتی منتقدان سیاسی قرار گیرند باید سری قبل از موعد به این موزه بزنند. شاید بازدید دانش آموزان از این موزه هم در همین راستا صورت گرفته باشد. به نسل های آینده یادآوری کنند که ببینید بر سر مخالفان دیروز چه آمده! مخالفان امروز هم حال و روزی بهتر از این ندارند و آینده گان هم جای خود دارند.

مردان در قدرت؛

کسانی که امروز در قدرت اند، ابزارهای قانونی و سیاسی و حاکمیتی را در اختیار دارند که با میل و اختیار خود هر کس را که احساس کردند باید یک گوشمالی بدهند بگیرند و ببندند و ببرند اوین و خشت های بنای موزه عبرتی جدید را بچینند. شاید این موزه برای آنها هم درس عبرتی باشد. اونهایی که دیروز اینگونه مخالفان سیاسی را به بند می کردند و با انواع و اقسام شکنجه، روز و شب کارشان شده بود اعتراف گیری و قدرت نمایی در مقابل کسانی که در بند بودند، امروز کجایند!؟ امروز دیگر هیچ خبری از آنها در تصمیم گیریها و قدرتنمایی ها نیست. وقتی با انواع و اقسام وسایل شکنجه می کردند و خروار خروار اعتراف از دهان مخالفان سیاسی می گرفتند، هرگز تصور نمی کردند ....

موزه عبرت، عبرتگاهی است برای همه.

چه مردی در قدرت باشی و چه متفکری در کسوت اپوزیسیون.

 

نردبان این جهان "ما" و "من" ی است،

عاقبت این نردبان افتادنی است،

لاجرم هر کس که بالاتر نشست،

استخوان او بدتر خواهد شکست.

"مولانا"

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:55 توسط یکی از میان همه| |
پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد!

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد!

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

 

و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد!

 

تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.

 

"دکتر علی شریعتی"

-----------------------------------------------------

خدایا کفر نمی‌گویم،

 

پریشانم،

 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!

 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته

 

تهی‌ دست و زبان بسته

 

به سوی ‌خانه باز آیی

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر در روز گرما خیز تابستان

 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 

و قدری آن طرف‌تر

 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

 

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 

در این دنیا چه دشوار است،

 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

کارو

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:35 توسط یکی از میان همه| |

سال ۱۳۰۴ :

 

رضا خان سلسله جدید پادشاهی را در ایران ایجاد کرد و پایان دوران قاجار رقم خورد،

 

نزدیک به سه دهه بعد در مرداد ۱۳۳۲:

 

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رقم خورد و دولت قانونی مصدق که قرار بود پایان دهنده یک سلسله پادشاهی دیگر باشد، سقوط کرد و این پروژه ناکام ماند،

 

نزدیک به سه دهه بعد در بهمن ۱۳۵۷ :

 

در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی در ایران رقم خورد و سلسله پهلوی جای خود را به نظامی سیاسی جدید مبتنی بر برخی اصول دموکراسی داد.

 

سه دهه بعد در خرداد ۱۳۸۸ :

 

جنبش سبز ایران آغاز شد.

 

نطری ندارم و تنها چنین تسلسلی به ذهنم رسید، گفتم دوستان را شریک کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:43 توسط یکی از میان همه| |

زیبا خداحافظ / ‌‌‌‌‌‌‌‌Goodbye Beautiful

یک روز صبح از خواب برخواستم / One morning, I awakened

 دشمن همه جا را فرا گرفته بود / I found enemy all around

 ای مبارز ! / Oh! Partisan

مرا با خود ببر / Come take me with you

 زیرا من آماده شهادت هستم / Because I feel ready to die

آه! مبارز / Oh! Partisan

اگر بعنوان یک مبارز کشته شدم / If I die fighting as a partisan

 آه! مبارز / Oh! Partisan

اگر بعنوان یک مبارز کشته شدم / If I die fighting as a partisan

 تو باید بیایی و مرا به خاک بسپاری / You must come and bury me

 مرا در بالای کوهستان به خاک بسپار / Bury me there, up in the mountains

و گلی بر قبرم بکار / Shade my grave with lovely flower  

 آه مبارز / Oh! Partisan

و آنان که از کنار قبر من گذر می کنند / And the people who shall pass

به من خواهند گفت : چه گل زیبایی! / Will tell me: "what a beautiful flower"

این گل مبارزی است که / This is the flower of the partisan

برای آزادی جان باخت / Who died for freedom

 زیبا خداحافظ / ‌‌‌‌‌‌‌‌Goodbye Beautiful/ Bella Ciao

 توضیحات :

شعر فوق از ترانه ای ایتالیایی که توسط جنبش مقاومت ضدفاشیسم این کشور تهیه و در دهه های اول قرن بیستم اجرا شد، گرفته شده است. سراینده شعر مشخص نیست.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 5:38 توسط یکی از میان همه| |

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود


اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

یک با یک برابر نیست!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:26 توسط یکی از میان همه| |
به دست خود بتی دیگر نخواهم ساخت، اما

به رسم دورهم آیی ، هماوایی

و پاس عزم جزم و غیرت نیکو ابرمردی تبر در دست

که خواب از دیده .... بزدوده ست

بدان سانی که اذنابش،

بر آتش میدهندش وعده ها هردم،

بهر کوی و بهر برزن

ولیکن رب ما گوید که آتش «سبز» گردد بر عزیزانم، رفیقانم، خلیلانم

مبارکباد میلادش،

مبارکباد میلادش.


(سراینده : ناشناس / منبع : سایت موج سبز)

-------------------------------------------------------------------------

برای گور های بی نشان :

عزیز مهربان ، با من بگو در قطعه چندی

ردیف چندم این گور ها را با خود آکندی

تن یخ بسته ات را بی کفن ، بی غسل آوردند

و در تاریکی شب دفن کردند و تو می خندی

که راه دیگری باقی نمی ماند به جز کشتن

تو را خاموش باید کرد تا لب را فرو بندی

گناه از توست ، وقتی مشت هایت را گره کردی

سپردندت در آن گوری که با دستان خود کندی

تو رودی باید از این دخمه های تنگ بگریزی

و با دریای نا آرام طوفانزا ، بپیوندی

گواهت روزهای روشن فرداست ، وقتی شب

شکست از شعله نوری که در دامانش افکندی

کمان قد مادرهای آرش زا به ما گفتند

شکوه قله تا سینه در برف دماوندی

علی سپاسی / منبع : سایت جنبش راه سبز

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:41 توسط یکی از میان همه| |

در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین

نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین

همه دینــــــــــشان مردی و داد بود

وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان

گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان

همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک

همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک

پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد

ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود

گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود

کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما

که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما

که انداخت آتش در این بوستـــــــان

کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان

چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟

خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار

نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما

کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟

به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود

همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود

در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت

کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر

گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر

نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت

از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت

که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت

از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد

که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد

چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند

کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند

به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم

کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟

بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن

به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن

اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است

دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است

بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم

برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم

"فردوسی"

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:47 توسط یکی از میان همه| |